نگاه به اتفاقات

از 10 سال پیش و شاید هم بیشتر، تا به امروز یاد گرفتم که از حوادث اطرافم درس بگیرم. هر چه اتفاقات بزرگتر باشند، درس هایی که می دن بزرگتر، مهم تر و با ارزش تر.

اتفاقات زیادی افتاد و درس های زیادی گرفتم

 من یه آرتیستم 

مطالعه می کنم. همه آنچه مطالعه کردم در ذهنم یه جایی ذخیره میشه و در موقع بحران کمکم می کنه. نه اینکه من نگران نشده باشم. نترسیده باشم، اما زود تر و خیلی هم زودتر از اطرافیانم خودمو جمع و جور کردم.

واقعیت اینه که بارها متوجه شدم چقدر با هم سن و هم نسل های خودم فرق دارم. این بار هم این تفاوت خیلی زود برام آشکار شد

از هفته گذشته در حال مطالعه کتاب جامعه شناسی جنگ هستم و چقدر ذهنم داره روشن میشه. من همیشه خودم جستجو گر بودم و تلاش کردم خط فکری و ذهنم رو در اختیار رسانه قرار ندم.

شاید این روزها بارها این جمله رو شنیده باشیم  "کاری از دست ما بر نمیاد" که البته گزاره درستی هم هست. ولی وقتی خودمون جستجو گر نباشیم، در عمل اختیار فکر کردن رو از خودمون می گیریم.

بگذریم.

حرف زیاده. 

من 12 تا هنرجوی نقاشی دارم

22 تا هنرجوی پیانو

2تا فرزند

یک باغچه 

اما همیشه در هر شرایطی برای دو تا کار مهم وقت باز می کنم

1: یادگیری( به صورت شرکت در یک کلاس یا مطالعه شخصی)

2: ورزش ( مثلا شنا یا پیاده روی یا حتی حلقه زدن تو خونه )

این روتین هیچوقت از زندگی من حذف نمیشه. حتا در شرایط جنگ

همگی خوب باشین و خوب بمونین.

قلب.

_______